خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





گله نادان ... چوپان نادان

     

     دوستان سلام

    این چند وقتی که بلاگفا رو هوا بود من اون یکی وبلاگم تو بلاگ اسکای رو فعال کرده بودم واز این طریق با برخی از دوستان در ارتباط بودم.راستش حالام که نصفه ونیمه راه افتاده دیگه چندان انگیزه ای برای کار تو این سایت ندارم.اگرهم پست جدید می گذارم فقط وفقط برای برقراری ارتباط مجدد با دوستان قدیم بلاگفاست...که خیلی دلم براشون تنگ شده.

     

    روزی معاویه برای اقامه نماز وارد مسجد شد.وقتی خیل جمعیت نماز گزار را که آماده اقتدا به اوبودند دید مغرورانه نگاهی به عمروعاص انداخت.وی در گوش معاویه گفت:
    "بی دلیل مغرور نشو! اینها اگر عقل داشتند به جماعت تو نمی آمدندو علی را انتخاب می کردند."
    معاویه از این سخن عمروعاص بر افروخت.عمروعاص قول دادکه حماقت نماز گزاران را ثابت نماید. وقتی نماز به پایان رسیدعمروعاص به بالای منبر رفت وگفت:
    "از رسول خدا شنیدم که هرکس نوک زبانش را به بینی اش برساند خداوند بهشت را بر اوواجب می کند...."سخن عمروعاص به پایان نرسیده بود که همه جماعت نمازگزار شروع کردند نوک زبانشان را به دماغشان برسانند.
    عمروعاص خواست حماقت وجهالت مردم را به معاویه نشان دهدکه دید معاویه نیزعبایش رابر سر کشیده وسعی می کند زبانش را به نوک بینی اش برساند.
    وقتی داشت از منبر پایین می آمد به آرامی چنین زمزمه می کرد:"این مردم ابله خلیفه احمقی چون تومی خواهند.علی برای اینان حیف است."

    وقتی این حکایت رو می خواندم به یاد جمله ای از مرحوم احمد کسروی افتادم که می گفت:
    "جهل ونادانی نرمترین بالشی است که انسان می تواند سر خود را بر روی آن بگذاردوبخوابد."


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : معاویه ,عمروعاص ,نماز ,
    گله نادان ... چوپان نادان

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر